GAPDOOSTANE

بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :

انسان چیست ؟
شنبه: به دنیا می آید.
یکشنبه: راه می رود.
دوشنبه: عاشق می شود.
سه شنبه: شکست می خورد.
چهارشنبه: ازدواج می کند.
پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.
جمعه: می میرد. 


فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است
نوشته شده در دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠| ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

 

سیب

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
...... سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!(حمید مصدق)

و اما جواب قصه از زبان دختر قصه :

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی
باغبان
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!(فروغ)
 
جوابیه از زبان سیب

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !
...که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ”
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩٠| ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

دشوارترین باور

پذیرش باطل ترین چیزی است که

به گمان حق

هستی خویش را به پای آن ریخته ایم

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠| ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

یاوران مَسِم مِن مَسِ مخمور بادهِ ی اَلَسِم 

لُطفِ دوس آمان محکم گِر دَسِم 

فرماوَه ساقی باوَر مینای مِی 

سرشار کَه ساغر بِدَه پَیاپِی 

پَیاپِی پِر کَ پَیاپِی نوشام 

تا که دیدِی دِل هِجرَ دوس نوشام 

شُعلِه ی ناری عشق پَر چی ژَ پوسِم    

خالی ژَ خودی مملو ژَ دوسِم 

 

ای دِل تا کَسی چو خُم نای وَ جوش 

 

حلقه ی بندَگی عِشق نَکِی و گوش 

 

محرم نِموه او هَرگِز و اسرار 

 

نَخل اُمیدش دوسی نارِد بار 

 

 

ترجمه 

 

یاوران مستم من مست مخمور باده ی الستم

 

لطف دوست آمد محکم گرفت دستم

 

 

 

فرماید ساقی بنوش از مینای من

 

سرشار کن ساقی بده پیاپی

 

 

 

پیاپی پر کن پیاپی نوشم

 

تا که دیده ی دل هجر دوست نوشد

 

 

 

شعله آتش عشق بیرون زد از پوستم

 

خالی از خودم مملو از دوستم

 

 

 

ای دل تا کسی چون خم ناید به جوش

 

حلقه بندگی عشق نکند به گوش

 

 

 

محرم نشود او هرگز به اسرار 

 

نخل اُمیدش دوستی نیارد بار

نوشته شده در جمعه ۱٠ تیر ،۱۳٩٠| ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

 


شعری زیبا از مهرداد اوستا :

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت


کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب


ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم


چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل


ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون


گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم


ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
  
  
  
 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.


مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود  فرح  یا نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید..
حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ....

نوشته شده در دوشنبه ٦ تیر ،۱۳٩٠| ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟


غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم

 سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود


و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل

بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به

خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش

و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳٩٠| ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

تصور کنید - دور از جان - به عنوان نوزادی ناخواسته، در روستایی فقیرنشین در دامن
مادری نوجوان که به حرفه­ی مستخدمی اشتغال دارد چشم به جهان بگشایید، بدون آن که
کسی پدرانه آن دور و بر مراقبتان باشد.
 
تصور کنید برای اولین بار در نه سالگی مورد تجـاوز قرار گیرید و بالاخره تجاوزهای مکرر این و آن، که یکی از آن­ها دوست مادرتان باشد شما را در چهارده سالگی حامله کند.
 
 تصور کنید بچه­تان که در طول نه ماه خیلی دوستش داشتید، مرده به دنیا آید.
 
تصور کنید مادرتان – همان مادر نوجوان که اکنون جوان شده  است - بخواهد شما را به کانون اصلاح و تربیت بسپارد تا از شرتان خلاص شود، اما استثنائاً شانس بیاورید که ظرفیت کانون تکمیل باشد. پس شما را نزد مرد غریبه ای بفرستند که این بابای توست و شما مجبور باشید او را پدر خود دانسته و در خانه­اش زندگی کنید …
حالا تصور کنید در این هاگیر و واگیر، سیاه­پوست هم باشید …

تصور کنید بیش از چهار دهه از آن روزگاران گذشته باشد. فکر می­کنید چه بر سرتان
آمده باشد؟
اگر بگویم شما الان یکی از محبوب­ترین زنان دنیا شده­اید، بزرگ ترین نیکوکار تاریخ
آمریکا، ثروتمندترین امریکایی/افریقایی قرن بیستم و تنها بیلیونر سیاه ­پوست شاخ
درنمی­آورید؟

بله … این داستان کودکی اپرا وینفری بود . آن آقا – آقای پدر – با انضباط و
سخت­گیری، اپرای رنجور و غمگین را به زندگی بازگرداند، تشویقش کرد که بهترین باشد.
مثلاً وادارش می­کرد هفته­ای یک کتاب بخواند و مطلبی در مورد آن بنویسد. زحمات
هردوی­شان نتیجه داد. اپرا  استعدادهایش را پیدا کرد.در هفده سالگی مجری رادیوی
محلی­شان شد. برای ادامه­ی این شغل مجبور شد دانشگاه برود و درس هنرهای نمایشی و
ارتباط کلامی بخواند. کم کم کشف و کشف­تر شد . درهمان سال اول تحصیل در دانشگاه، دو
جایزه برای دو نمایش به او تعلق گرفت.
 
 پس از پایان تحصیل گوینده اخبار تلوزیون شد.
کمی بعد علاوه بر گزارشگری و گویندگی به اجرای یک برنامه تلوزیونی موفق پرداخت.
آنقدر موفق که شهرتی به هم زد و برای اجرای یک برنامه صبحگاهی‌ دعوت به کار شد؛
برنامه­ای که در ظرف کمتر از یک سال به پرطرفدار ترین برنامه‌ها تبدیل شد و بالاخره
با گسترش  آن در سپتامبر ۱۹۸۵ به “شوی اپرا وینفری” تغییر نام داد که بی­گمان معرف
حضورتان هست.

معمولاً آدم­ها وقتی آزار ببینند و روح­شان زخمی شود، بدجنس می­شوند، شاید چون
ناخودآگاه درصدد انتقام از زمین و زمان برمی­آیند. حداقلش این است که رفتارهای
نامربوطی می­کنند که دیگران را ناشاد و خودشان را ناشادتر می­کند. اما اپرا برای
التیام درد خاطرات دوران کودکی به کار و خیریه رو می­آورد: پایگاه اطلاعاتی از
محکومان آزارهای جنسی کودکان را درست می­کند، با پخش برنامه­ی باشگاه کتاب­خوانان
از نویسندگان معاصر حمایت می­کند، میلیون­ها دلار صرف ساختن خانه و مدرسه برای
ندارها می­کند، هنرپیشه می­شود و تا مرز اسکار گرفتن می­رود، مجله منتشر می­کند و …
خودش می­گوید زمانی هدفم روحیه دادن به مردم بود، اکنون “ماموریتم ‌این است که
زندگی دیگران را دگرگون کنم و به انها کمک کنم تا خودشان را جور دیگر ببینند و برای
انها شادی و رضایت خاطر به ارمغان بیاورم.”


خیلی خوب است آدم همینجور که مواظب است خودش در چمبره­ی قار و قار خفه نشود، دست
دیگران را هم بگیرد و ببرد به آن سوی کویرهای وحشت …

نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳٩٠| ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

 
پرسیدم..... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
 با کمی مکث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... 

 :
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،
زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست
دو چیز را همیشه فراموش کن:
خوبی که به کسی می کنی
بدی که کسی به تو می کند
 
همیشه به یاد داشته باش
 
دنیا دو روز است:
یک با تو و یک روز علیه تو
روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست مایوس نشو. چرا که هر دو پایان پذیرند.
به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد
به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد
به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد
 
دو چیز را از هم جدا کن:
عشق و هوس
 
در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف میکنند، پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی، مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود.
   
همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن، آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی ، کارها به خوبی پیش می روند.
از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است.
ا پس هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش که برای او غیر ممکن وجود ندارد و تمام غیر ممکن ها فقط برای شماست.

 


 


 

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠| ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی ، بر پایه های لغزان واژه ها تکیه نکن
.
از زشت رویی پرسیدند :
آنروز که جمال پخش میکردند کجا بودی ؟
گفت : در صف کمال
 
.
مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است

 


همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفششان نیست
.
چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی
و دست دعا به درگاه خداوند برداری
.
با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن
و با نمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن
.
هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نر قصید
.
مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد
.
.
شجاعت یعنی : بترس ،  ولی یک قدم بردار
.
وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش
.
یادت باشه که :
در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود میخندی
.
آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است
.
کشتن گنجشکها ، کرکس ها را ادب نمی کند
 
 

نوشته شده در یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳٩٠| ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

یادداشتی از نلسون ماندلا :

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.

 

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.
من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.
من باور دارم ...
که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.


من باور دارم ...
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.
من باور دارم ...
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.
من باور دارم ...
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.
من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.


من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.
من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.


من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.
من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.
من باور دارم ...
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.


من باور دارم ...
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.
من باور دارم ...
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
من باور دارم ...
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.
من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.
من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.
من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
من باور دارم ...
که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
من باور دارم ...
«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را داردنیست
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.»   و من باور دارم ...  


                            که بعضی وقتها چقدر زود دیر میشود

نوشته شده در شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٩| ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند
و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت
اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشید و گفت:
ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند:
تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی،
هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو
و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

نوشته شده در شنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٩| ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

اسراف محبت

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ‌ها میکند پرهایش سفید می‌ماند، ولی قلبش سیاه می‌شود... دوست‌داشتن کسی که لایق دوست‌داشتن نیست، اسراف محبت است.

دکتر علی شریعتی

 

طلا، زن، مرد

طلا را به وسیله آتش....زن را به وسیله طلا ....و مرد را به وسیله زن امتحان کنید.

فیثاغورث

 

عقل و قلب

برای اداره کردن خودت از عقلت استفاده کن و برای اداره کردن دیگران از قلبت.

 

قطار شهر بازی

در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهربازی هستند، از بودن با آنها لذت می‌بری ولی با آنها به جایی نمی‌رسی.

 

خوبی آدم‌ها و دیوار

همیشه از خوبی‌های آدم‌ها برای خودت دیوار بساز. پس هر وقت در حق تو بدی کردند ، فقط یک آجر از دیوار بردار ! بی‌انصافیست اگر دیوار خراب کنی


>
از خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد، نه آنچه را که آرزو داری، زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار!
>
>
هیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو، کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر می دهد.
>
>
خداوند اگر آرزویی در تو قرار داده، بدان توانایی آن را در تو دیده است!
>
>
دوست داشتن یک نوع باوره، خوش به حال آن باوری که صادقانه باشد.
>
>
دوری فقط تعبیریست که فاصله ها از ما دارند، اما بی خبرند از نزدیکی دلهایمان!
>
>
زندگی حکمت اوست، زندگی دفتری از حادثه هاست، چند برگی را تو برگ می زنی و مابقی را قسمت!

نوشته شده در جمعه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٩| ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر من گرفتم تو نگیر
چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر من گرفتم تو نگیر

بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر یاد آن روز بخیر
زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر من گرفتم تو نگیر
یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم تک و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر من گرفتم تو نگیر
بودم آن روز من از طایفه دّرد کشان بودم از جمع خوشان
خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر من گرفتم تو نگیر
ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم بستر راحت و نرم
زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر من گرفتم تو نگیر
بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم مستحق لگدم
چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر من گرفتم تو نگیر
من از آن روز که شوهر شده ام خر شده ام خر همسر شده ام
می دهد یونجه به من جای پنیر من گرفتم تو نگیر


نوشته شده در جمعه ۱۸ تیر ،۱۳۸٩| ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

 


عموم دوستانی که معتقدند مرد مرد است و مرده و زنده اش ) ایرانی و فرنگی اش) یکی است این چند تفاوت بنیادین مردایرانی و سایر ملیت ها  را اشاره می کنیم ،باشد که در تاریخ ثبت شود و مایه عبرت همگان گردد:
مردهای ایرانی :
 -1 مرد ایرانی با شدت و حرارت جلو می آید. دست و دل باز است و در ابتدای رابطه غیرتش نمی گذارد شما دست تو جیب کنید ،روزی هشت بار زنگ می زند و ده تا اس ام اس  می فرستد و دائم به بهانه های مختلف سر راه شما قرار میگیرد و کلی حرف های قشنگ در گوشتان می گوید  و همان بار اول به شما می گوید چقدر خوشگلی و از بار دوم به آسانی  عزیز م و عسلم و عشقم صدایتان می کند   .
 -2 مرد ایرانی برای بردن شما به رختخواب عجله ی بسیار دارد و بهترینش را هم همان  اولین بار نشان می دهد ولی  از این نقطه  رابطه شما  به سرعت وارد فاز نزولی یا معکوس  ( خانمها دست اقایون رقص ، حالا بر عکس) می شود
 -3 بعد از خوابیدن با وی ، او  فاتح شده و شما ...... شده اید در اینجا آن لاله رخ  به سرعت به یاد می آورد که شما اونقدر ها هم خوشگل نیستید و دوست دختر  سابقش شکل آنجلینا جولی بوده و ننه اش  براش فلانی را پسند کرده  است  . در ضمن حقوق زن و مرد بعضی جاها برابر است پس  چرا شما  پول رستوران  و خرج سفر آقا را  نمی دهید؟تعداد زنگ زدن ها به حدود صفر کاهش می یابد و شاید پیام های شما بی  جواب بماند و البته این ها به دلیل این است که ایشان بی کار نیست که مدام وقتش
 را برای این بچه بازی ها بگذارد. درک کنید که او هزار فکرو مشغله زندگی دارد .
 -4مرد ایرانی در 18 سالگی دنبال زن های 40 ساله است واز 40 سالگی به بعد دنبال  دختر 18 ساله می گردد
 -5 در ادبیات مردانه  وقتی زنی می گوید نه یعنی اره ( مخصوصا اگر این نه دررختخواب گفته شود)
و الی آخر
 مرد های فرنگی :
 -1  سرد و بی تقاوت  جلو می آید. و در ابتدای رابطه اصلا  غیرتی  روی شما  ندارد. پول غذایتان را هم بدهید خوشحال هم می شود ،حرف های قشنگ نمی زند  و یک بار زنگ بزند دیگر نمی زند تا شما هم یک بار پاسخ بدهید احتمالا بار اول  هم
 نمی گوید چقدر خوشگلی و اگر  دیگر خیلی تحت تاثیر قرار بگیرد بعد از ماهها ممکن  است  بگوید:I care For U
 -2برای بردن شما به رختخواب  اونقدر ها عجله ی ندارد و اولین بار شاید فقط  نوازشتان کند ، هول و دستپاچه   نیست  ولی س ک س برایش مهم است و از این نقطه رابطه شما  به سرعت وارد فاز جدی تر می شود
 -3  بعد از خوابیدن با وی ، دوست دخترش هستید و برای اوهم خوشگلید و هم بودن  نبودنتان فرق دارد و اگر قبلا روزی یک بار زنگ می زده حالا روزی دو بار زنگ می زند و  اگر شما  درآمدی ندارید یا کمتر دارید ، اگر بتواند شما را از نظر مالی
 حمایت می کند و ککش هم نمی گزد
 -4در 18 سالگی با دختر های 18 ساله دوست  است واز 40 سالگی به بعد با زن های 40  ساله می گرددو اگر شما چروک دارید او هم دارد و اگر شما شکم 6 پک ندا رید یادش  نمی رود که او هم جورج کلونی نیست
 -5   نه یعنی نه و آره یعنی آره . و  اگر کنار هم خوابیده باشید  و شما  بگویید نه ،  به شما دست نخواهد زد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ تیر ،۱۳۸٩| ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |

 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود
چادر نماز فلفلی انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد بجستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال:
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف میدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و کله میزند
امید ، لال شو
امید ، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش میپزد
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :
این حرفها برای تو مادر نمیشود .
پس این که بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه های شب .
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نیاز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر میشود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه های محلی که میسرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنجسال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ
تنها مریضخانه ، بامید دیگران
یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .
در راه کار بهرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم بحال من از دور میگریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم بسوره یاسین چکید
مادر بخاک رفت .
شاید که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگی ،‌ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور
یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او
اما خلاص میشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آینده بود و قصه بیمادری من
ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ
من میدویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پی من باز میکشید
دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز :
از من جدا مشو
میآمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب میکنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه میگریختند
میگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
میآمد و بمغز من آهسته میخلید :
تنها شدی پسر .
باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :
بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟
تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر
میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم

 



 

نوشته شده در شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩| ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ| توسط امید غلامی| نظرات () |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت